شاه غزل... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
چقدر ساختگـــــی بود شعار من و تو خاک عالم به سر قول و قرار من و تو هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستند تُف به روی دل بی ایل و تبـار من و تو گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم آسمان نیــــز نشد آینــــه دار من و تو حرف هایی که به هم ردّ و بدل می کردیم آخرش
پس از سرمای دستانت بهاری تلخ را دیدم... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است ! نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد ع
تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم سری به مستی نیلوفران صحرایی «دلی به روشنی باغ ارغوان دارم» اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت را هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم کز این کبود نفس گیر در امان دارم؟ میان سینه من آتشی است چون فانوس اگرچه خواست...
می ترسم... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
از سکوتی مانده در منشور یک فریاد ، می ترسم طالعم خاموش و از رنگ و لعاب شاد ، می ترسم خانه ام در بیستونِ شهرِ شیرین است و هر لحظه ↓ از صدای تیشه ی بی وقفه ی فرهاد ، می ترسم حجم سنگینی به روی سینه ام بی پرده می تازد وسعتم گم می شود ، در بُهتِ این ابعاد
برای بیدار شدن دیر است ... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
صبح را از چشم عقربه ها می بینیم بلند می شویم و می رویم به پایان روز می رسیم و دست به دیواری می زنیم و دوباره برمی گردیم عادت کرده ایم من به چای تلخ اول صبح تو به بوسه ی تلخ آخر شب من به اینکه تو هربار حرف هایت را مثل یک مرد بزنی تو به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم عادت کرده ایم آنقدر که یادمان ر...
شب خیال تو کافی بود... - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 12:02
برای پرسه زدن تا صبح...شب_ خیال تو کافی بوددلم هوای نمردن داشت که حس و حال تو کافی بود سکوت بود و هوای تو...فرشته ای که نجاتم دادبرای بردنم از این شب...صدای بال تو کافی بود میان بغض و شکستن ها دلم برای تو می لرزیدکه شانه های تو را کم داشت...که دستما
انتظاری سوخته... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
کسی نمیداند جادهها برای چه طولانی اند شب برای چه دراز هوا چرا بارانیست ایستگاهها چرا خالی ؟؟ کسی نمیداند فصل ها برگ ها هفتههای هزار روزه خوابهای هزار پاره انفجارِ بی طنینِ یک بغض چه ربطی به کوچه دارد چه ربطی به انتظاری سوخته به ابهامِ مرگ آورِ یک تاخیر به حافظه ی خونینِ یک مسافر دارد نیکی فیروزکوهی
ایکاش تو مرگ مرا آرزو کنی... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
ایکاش تو مرگ مرا آرزو کنی یا دشنه ای در دل تنگم فرو کنی چشمان تو آیه صبح قیامت است پلکی بزن تا که مرا زیرو رو کنی می خواهم از خاک تنم گِل بسازی و دست مرا دسته دور سبو کنی یک روز می رسد که نباشم و تو مرا در حسرت خاطره ها جستجو کنی خال لبت نقطه اوج خیال هاست گر بوسه را مثل عسل در گلو کنی قلب من و چشم ...
پازل... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
هر روز که میگذرد تکهتکهام میکند مینشینم تکههای خودم را جمع میکنم کنار هم میچینم میبینم تکهای گم شده هر روز که میگذرد سبکتر میشوم زمانی اگر تکههای گمشده را پیدا کردی کنار هم بچین او باید من باشم باقی پازل بیمعنایی بود که در آن بازیگر و بازیچه را از هم نمیشناختی. شهاب مقربین
فکر فرار... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
باز فنجان قهوه، یک سیگار باز فکری قشنگ، فکر فرار باز دلگیر و خسته از لپتاب باز یک بسته داروی اعصاب باز مردی مچاله، بیچاره باز زخمی به قد قداره یک گلو بغض و یک جگر ماتم یک دل بیتوان و این همه غم باز آوای ریزش آوار یک سرو اینهمه فشار و دوار پیش چشمم
نازنین... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
گفتی دلم برای تو تنگ است نازنیناین گونه حرف ها چه قشنگ است نازنینرویای ما برای رسیدن به یکدگرچون داستان ماه و پلنگ است نازنینچشمان من هنوز چو دوران کودکیدر انتظار شهر فرنگ است نازنیناین جا بلور عاطفه را خرد می کنندآیینه در اسارت سنگ است نازنینخرچنگ ه
گمشده... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
دلم هوایِ غزل کرده است هوایِ زمزمه در یک اتاقِ در بسته که رمزِ هیچ کلیدی به قفلِ آن نخورد... تمامِ دیشب را درون دفتر"حافظ" به جستجو بودم خدایِ من! این رند، کلید خلوتِ خود را کجا گذاشته است بپرس شاخه نباتِ من بپرس شاخه نبات آن کلید را دیده است؟ بپرس "حافظ" گاهی ، کلیدِ گمشده ای را از او نپرسیده است.....
خیلی بدون شرح... طلایی... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
هی نپرس آخر چرا این همه پروانه و پرواز را لابه لای دفترِ خیسِ تصاویرِ خیالی خسته در سیلابْگیرِ خنده های خاکستری جا کرده ای باغِ طوفانْرُفته را آیا تماشا کرده ای؟.......... علی بداغی
به راستی که لطیفی به راستی که زنی... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
تویی که شهره ی شهری به شعر و خوش سخنی خودت به مدعیانت بگو که مال منی من از اهالی دریایم اهل آبی عشق که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی به بیستون غرورم قسم که می خوردم از ابتدای تولد به درد کوه کنی فقط برای تو دریاست موج موج تنم چه می شود که بیایی شبی
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست... - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:40
آغوش من دروازه های تخت جمشید است می خواستم تــو پادشاه کشورم باشی آتش کشیدی پایتــخت شــور و شعــــرم را افسوس که می خواستی اسکندرم باشی این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست مردی کــه یک شب بهترین تعبیر خوابم بود مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانی
فرصت از دور دیدنت... - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 19:13
می ترسم از جسارت از دور دیدنت اما... منم و عادت از دور دیدنت خیلی عجیب نیست اگـر یک زمان شدم سـرخورده از خجالت از دور دیدنت امــا هنوز هم که هنوز است دلخوشم با شوق بی نهایت از دور دیدنت دنیای تلخ دفتـر من شعـر می شود تا می رسم به ساعت از دور دیدنت امــروز هم اسیر همین بیت ها شدم از دست رفت فرصت از د...
چایی تلخ من از لبقند تو شیرین شده... - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 19:13
چایی تلخ من از لبقند تو شیرین شده این غزل با صنعت چشمان تو تزئین شده خواهشا امشب چراغ ماه را خاموش کن آسمان از خوشه ی چشمت پر از پروین شده دل هوای دلبری دارد برایم ناز کن لب بجنبان قند خون شعر من پایین شده درد من از قافیه های کم و تکراری است روح م
رَدّ شلاق به رنگ بدنم می آید... - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 19:13
دم به دم آه غم از دم زدنم می آید بوی خون جگرم از سخنم می آید مهربان بودم و آخر ثمرش هم این شد این همه تیغ که برپشت تنم می آید بَری آرامم و دلخسته ، خودم میدانم رَدّ شلاق به رنگ بدنم می آید فرق در یوسف و عثمان شدنم نیست که من هر چه آید فقط از پیرهنم می آید غربت پیله به پروانه شدن می ارزد روز آزادی و ...
وقتی تو نیستی ... - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 19:13
وقتی تو نیستی ... شادی کلام نامفهومی ست ! و " دوستت می دارم " رازی ست ، که در میان حنجره ام دق میکند ! و مـــَـن چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت وآیینه و هوا ، به تو معتادند ... حسین منزوی
عشق آغاز خوشی نیست... - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 19:13
عشق آغاز خوشی نیست، که بیفرجامی است هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی است همهی پنجرهها بستهتر از زندانند همهی خاطرهها برزخ بیهنگامی است حرفهایت فقط افسانه و شهرآشوبند صحن هر محکمهای صحنهی ناآرامی است قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی است!؟ مانده با این همه تردید چه حکمی بدهد...